چرخش مدیریتی (بخش اول)

 مدیریت ایرانی|| قسمت سوم "چرخش مدیریتی (بخش اول)"

بسم الله الرحمن الرحیم 

اللهم عجّل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه

 

در بحث قبلی مقدّمه‌ای را در مورد چگونگی طرح موضوع مدیریت انسان محور عرض کردم. چرا به اینجا رسیدیم و چه کاری می‌خواهیم انجام دهیم. قرار شد در بخش اوّل با توجه به برخی از محورها و موردهای مشخص یک نگاه آسیب‌شناسی داشته باشیم.

یکی از موردهایی که همیشه بسیار هم مورد بحث بوده، بحث چرخش مدیران است. همیشه عدّه‌ای معتقد بودند که ثبات مدیران به لحاظ شخص که چه کسانی در رأس مدیریت‌ها باشند، اگر عدّه‌ای ثابت در رأس مدیریت‌ها باشند به سیاست‌های ثابت و موفقیت برنامه منجر می‌شود و نوعاً بخش مهمی از شکست برنامه‌ها را به تغییر مدیران منتسب می‌کنند. به همین خاطر بر ثبات مدیریت‌ها پافشاری می‌کنند و هر زمانی اتفاق افتاده که مدیران جابجا شدند سیل انتقادات را به سمت تغییر مدیران روانه داشتند و علّت اصلی برخی از مشکلاتی که قبلاً نام بردند را به تغییر مدیران منتسب کردند. 

حالا می‌خواهیم بررسی‌ کنیم که ثبات مدیران چه تبعاتی دارد؟ و چرا باید یک چرخش نظام مند عاقلانه و عقلانی در مدیریت کشور اتفاق بیفتد. همه دوستان توجه دارند وقتی ما یک ساختاری را تعریف می‌کنیم، اگر مدیران در آنجا ثابت باشند به مرور یک ساختار غیر رسمی به موازات این ساختار رسمی شکل می‌گیرد، که فقط اختیار دارد و هیچ مسئولیتی ندارد، ناشناخته است، با یک تلفن سیر تصمیمات را تغییر می‌دهد و در این ساختار غیر‌رسمی آن چیزی که ارجحیت پیدا می‌کند، منافع کسانی است که در این ساختار حضور دارند، که بخشی از مدیرانی هستند که ثبات پیدا کردند. فساد و ناکارآمدی از همین جا نشأت می‌گیرد. وقتی یک مدیر خیالش راحت است که ۲۰ سال قرار است یک جا مدیر باشد اوّلین چیزی که از دست می‌دهد انگیزه، خلّاقیت، نوآوری و به روز بودن است و این اتفاق می‌افتد. هر جا ثبات مدیران اتفاق افتاده، دیدیم که خلّاقیت، نوآوری و انگیزه تحصیل دانش از بین رفته است.بالأخره در حل مسائل روزانه روش‌های جدیدی می‌آید، مشکلاتی پیش می‌آید که تا الان با دو روش حل می‌شده با تبعات مشخص، امّا کسانی در دنیا آمدند و روش‌های جدیدی برای حل مسائل و یا پیش‌برد امور پیشنهاد دادند، ولی این مدیر نیازی پیدا نمی‌کند چون هست. ذیل همین بحث، بحث، یک بسیار مهمی داریم، تفکیک کردن آدم‌ها با یک عناوینی که کاملاً تعریف نشده است، مثل تعهًد و تخصّص. یک دوره‌ای طولانی تحت عنوان تخصّص یا تعهّد، بخش مهمی از انسان‌های توانمند از عرصه مدیریتی کشور حذف شدند، یا فرصت حضور در عرصه مدیریتی را پیدا نکردند. این در حالی بود که آن تعهّد را به یک امور بسیار ابتدایی و شخصی تنزًل دادند. مثل اینکه شخص آدم دینداری هست، نمازش را می‌خواند و در نماز جماعت شرکت می‌کند، ظواهر را رعایت می‌کند، اینها شد ملاک انتخاب، و بعد گفتیم تعهّد بر تخصّص ترجیح دارد، اتّفاقاتی افتاد که همه می‌دانیم. من یک سؤال جدی می‌کنم آیا کسی که کاری را بلد نیست و می‌پذیرد، ما می‌توانیم اسمش را متعهّد بگذاریم؟ گزینش‌ها درست شد که همه ظواهر آدمها را ارزیابی کنند، این به ریاکاری و حفظ ظاهر منجر شد. من یادم هست با گزینشی‌ها جلسه داشتیم من حسابی بحث کردم که شما اصلاً نباید به زندگی شخصی فرد کار داشته باشید، مگر عقاید فرد قابل کشف است؟ مگر دینداری قابل کشف است؟ دینداری در عرصه مدیریت اجتماعی عبارت است از تعهّد به کار، تسلّط به انجام کار، تعهّد به احترام به مردم، حفظ بیت‌المال، تعهّد به نوآوری و روزآمد کردن توانمندی‌ها، تعهًد به حفظ اخلاق در انجام مأموریت، اگر هم بگوییم طرف باید دیندار باشد برای این است که این ویژگی‌ها را در خودش درست کند. نه اینکه ما دینداری شخص را اندازه بگیریم، چطور می‌شود دینداری فرد را اندازه گرفت؟ آیا کسی که تمام آن ساعت اداری‌اش را با دقّت وظایفش را انجام می‌دهد و کوتاهی نمی‌کند و به همه احترام می‌گذارد و سعی می‌کند کار را درست انجام دهد، او دیندارتر است یا کسی که تمام ظواهر دینی را رعایت می‌کند امّا در انجام وظیفه اداری‌اش تعهّدی ندارد و کاهلی می‌کند؟   

در این ثبات مدیریت باندهای قدرت شکل گرفت، حتی در کشور خودمان از دل مدیران احزاب در آمدند، کسانی که در دولت بودند حزب درست کردند، این حزب برای چه بود؟ برای تثبیت خودشان در مدیریت‌ها دیگر. مدیری داریم الان سی سال وزیر بوده، اما سال سی‌ام دقیقاً عین روز اوّلش که هیچ کار بلد نبود ؛ دارد مدیریت می‌کند، برنامه‌هایی که وزارتخانه‌اش اجرا می‌کند مال همان روز اوّل است، اثردهی و کارآمدی‌اش و بازدهی‌اش و بهره‌وری‌اش همان قدر است.

 

تصمیمات اشتباهی که سی سال قبل گرفته همچنان دارد تکرار می‌کند، در این ثبات سوء‌استفاده‌ها و فسادها پیدا شد، آن ساختار غیر‌رسمی هر کاری دلش خواست کرد و می‌کند و مسیر تصمیمات را تغییر می‌دهد. بهترین برنامه‌ها هم وقتی در سطوح بالای کشور تنظیم می‌شود می‌آید در ساختار غیررسمی بلافاصله استحاله می‌شود و به تأمین‌کننده منافع ساختار غیر‌رسمی تبدیل می‌شود، که بسیاری از عناصر رسمی مدیریت در آن حضور دارند. وقتی ثبات پیدا می‌شود خود به خود یک گاردی در مقابل حضور مدیران جوان‌تر و خلّاق‌تر بسته می‌شود، ما الان می‌بینیم دانش در همه عرصه‌ها روزانه دارد تغییر می‌کند. من در دانشگاه خودمان و دانشگاه‌های دیگر می‌بینم که هر دوره که دانشجویان می‌آیند با دانشجویان دوره قبلی متفاوت هستند و سطح بالاتری دارند، هم در نگاهشان و هم در خلاقیت‌هایشان و هم در انگیزه‌هایشان. آن ثبات وقتی که پیدا می‌شود یک گاردی می‌گیرد که اصلا اجازه نمی دهد نسل‌های جدید وارد عرصه مدیریت بشوند، البته توجیه هم برایش درست می‌کنند که آقا مدیریت تجربه می‌خواهد که اینها بلد نیستند، جالب است که در هیچ سطحی اجازه نمی‌دهند که این ها وارد بشوند.

ما یک بار تجربه کردیم و جریان مشاوران جوان را راه انداختیم گفتیم حلقه شکسته بشود و یک سری جوانان تحصیل‌کرده و توانمند وارد مجموعه بشوند، تجربه کنند و آشنا بشوند با ساختارهای اداره کشور و بعد بتوانند در سطوح گوناگون مسئولیت و مدیریت‌ها را بپذیرند. این لایه مدیریت ثابت کاملاً با این ایده که ایده‌ای نوآوارنه و تحوّل‌آفرین بود تقابل کرد و خیلی جاها مقاومت کردند. نگذاشتند این بچه‌ها به ساختارهای ادرای مسلط بشوند. 

ما در کشور خودمان یک مشکلی داریم نمی‌دانم در چند تا کشور دیگر این است، بعد از انقلاب با این تلقّی که تمام مدیران قبل غیرمتعهّد بودند یا اشکالات اساسی داشتند و باورهایشان غلط بود این ها باید کنار بروند، یک عدّه زیادی جدیداً وارد عرصه مدیریت شدند، بعضی از اینها از همان ابتدا بدون داشتن هر گونه تجربه مدیریتی آمدند در بالاترین سطوح مدیریتی نشستند، و تا الان هم خیلی‌هایشان هستند، با تغییر دولت‌ها فقط جا به جا شدند، یک دوره‌ای فقط کنار ماندند که خیلی هم منتقد و معترض به آن دوره‌ای که کنار بودند هستند. این مدیران وقتی آمدند اصلاً به ساختارهای اداره کشور اشراف نداشتند، و بدتر از آن اصلاً به کشور اشراف نداشتند. من الان اسامی زیادی توی ذهنم است مدیران ارشد کشور که واقعاً ساختار حوزه مدیریت خودشان را نمی‌شناختند و تا روز آخر هم نشناختند. لذا بعضی نماینده‌های مجلس بیست سال نماینده مجلس است و نمی‌داند قانون اساسی چه است، قانون نمی‌داند چه است، یعنی قانون نویسی را بلد نیست، اما رفته آنجا قرار گرفته است. بدتر از این کشور را نمی‌شناسند، توانمندی‌های کشور، مردم، فرهنگ، تاریخ گذشته ما، ظرفیت‌هایی که داریم، معادنی که داریم، زمینه‌هایی که داریم، کارخانجاتی که داریم. 

 من یادم هست یک موقعی یک مدیر ارشد صنعت آمده بود پیشنهاد می‌داد یک صنعتی را وارد کنیم در کشور و استفاده بکنیم. وقتی کاملاً توضیح داد من عرض کردم این که شما می‌گویید را ما الان در تهران، اصفهان و تبریز داریم. ۵ ورژن و نسل پیشرفته‌تر از این را ما الان در کشور داریم، از ظرفیتش استفاده نمی‌کنیم، شما رفتی ۵ نسل قبل را می‌خواهید بیاورید و به عنوان یک چیز جدید عرضه بکنید؟ 

وقتی که مدیران ثابت می‌مانند، تمرکز اختیارات و قدرت هم در آنها پیدا می‌شود، به مرور مداوم اختیارات را جلب می‌کنند و در خودشان متمرکز می‌کنند، این تمرکز اختیارات کلاً مردم و استعدادهای جوان و خلّاقیت‌های مردمی را از عرصه کنار می‌زند، راه را می‌بندد دیگر، وقتی همه اختیارات متمرکز است، مردم کوچک‌ترین فعّالیتی بخواهند بکنند باید از این کوچه‌های تو در توی اداری رد بشوند، سر هر کوچه هم یک مدیر با اختیارات مطلق نشسته است، اعمال سلیقه پیدا می‌شود، رانت و فساد پیدا می‌شود.

 یکی دیگر از تبعات حلقه بسته مدیران این است که نخبگان جوان و استعدادهای جدیدی که باید بیایند و در اختیار کشور قرار بگیرند، سرخوردگی ایجاد می‌کند و راه را برای حضور خلاقیت‌های جدید می‌بندد. این ثبات دیگر چه چیزی می‌آورد؟ اصلاً مصالح کشور می رود در رده چندم قرار می گیرد و منافع اشخاص می‌آید و در رده اوّل قرار می‌گیرد. مثالش را برایتان بزنم الان سی سال، سی و پنج سال است ما در صنعت خودرو داریم در جا می‌زنیم و هر زمانی کسی خواست تحوّلی در این ایجاد کند، با شکست مواجه شده است، حالا مردم یک خودروی معمولی را به قیمت دوبرابر، سه برابر قیمت مدل مشابهش در بازار جهانی می‌خرند، یعنی پول بیشتر مردم می‌دهند و کیفیت پایین‌تر را دارند انتخاب می‌کنند، قراردادهای خاص به ملّت ایران تحمیل شده است و کیفیت همچنان پایین مانده است، چرا؟ چون حلقه‌های مدیران منافع خودشان را به منافع ملّی

 

ترجیح دادند. راه را هم بر استعدادهای جدید بستند. کسی نمی‌تواند جدید وارد بشود، این حلقه‌ها به هم گره خورده در تمام ارکان تصمیم‌گیری کشور، هر کس بخواهد بیاید تغییری در این بدهد از همه‌جا صدا در می‌آید و جالب اینجاست که اصلاً هیچ کس نمی‌آید روی موضوع مورد سؤال و مشکل بحث بکند، می‌روند یک چیز دیگر را می‌آورند جلو، آن را می‌گذارند، این را می‌زنند! مثل چه؟ به محض اینکه شما بگویید که آقا آخر چطور ممکن است ما بعد از ۵۰_۶۰ سال خودروسازی همچنان پایین‌ترین کیفیت را به مردم داریم می‌دهیم و به مردم تحمیل می‌کنیم و چند برابر پول می‌گیریم، چرا باید ما ۱۲۰ درصد از مردم عوارض خودرو بگیریم؟ یعنی ۱۲۰ درصد ما اجازه سودآوری بدون هیچ زحمت و کاری داریم به اینها می‌دهیم، وقتی ۱۲۰ درصد حاشیه سود است، اصلاً خلّاقیت معنی دارد؟ خنده‌دار است، مدام بخشنامه صادر کنیم، مصوّبه صادر کنیم با اینها درست نمی‌شود که، الان در دنیا فاصله‌ها میلیمتری هست، فاصله‌ها یک دهم درصدی است و هزاران خلّاقیت به کار می‌افتد و کارهای پژوهشی می‌شود که توی این یک دهم درصد عقب نیفتند، ما ناگهان صد و بیست درصد آوانس می‌دهیم، بعد هم می‌گوییم خودت را برسان، به چه برساند؟ یعنی مثل یک انسان ۵۰ ساله‌ای است که هنوز مادرش در دهانش غذا می‌گذارد، کلّ تولید ما هم همینطور شده است، چرا؟ چون مدیرانی هستند یک چیزی در اوّل انقلاب توی ذهنش بوده و منجمد شده و همچنان آن را دنبال می کند و ۵۰ بار هم شکست می‌خورد، باز همان را دارد جلو می‌برد. من یادم هست وقتی گفتیم که باید این مدل تغییر کند، فوری گفتند آقا به این دست بزنید اشتغال کشور از بین می‌رود، می‌روند پشت یک عنوان مفیدی پنهان می‌شوند.

اگر بخواهیم راجع به تبعات منفی ثبات مدیران بحث بکنیم، باید ساعت‌ها بحث بکنیم، من مثال‌های متعدد دارم که بتوانم بیان کنم، که ببینیم این چه تبعات منفی‌ای برای اداره کشور دارد، آنی چیزی که باید ثابت باشد، اهداف، سیاست‌ها و برنامه‌هاست، ثبات آدم‌ها می‌شود همین حلقه‌ها و ساختار غیررسمی و تبعاتی که خدمتتان عرض کردم. 

معمولاً مدیریت‌ها وقتی طولانی می‌شود، رابطه‌شان با مردم قطع می‌شود، هر کسی هم بخواهد هر حرفی بزند می‌گویند خودمان می‌دانیم و بعد آرام آرام یک کیش شخصیتی پیدا می‌شود که خودشان را برتر از مردم می‌دانند و ریشه دیکتاتوری هم همینجا است، بعد اصلاً اهمیتی ندارد که در اثر تصمیمات آنها چه اتّفاقاتی در زندگی مردم می‌افتد، کاملاً تفکیک می‌شوند، می‌بینیم همین الان می‌بینیم و در خیلی از جاهای دنیا می‌بینیم، مدیران وقتی می‌نشینند تصمیم بگیرند، این که در زندگی مردم چه اتفاقی می‌افتد با این تصمیم، در تصمیمات‌شان، دخالتی ندارد، ببینید چقدر برنامه داده شده، چقدر تصمیمات گرفته شده، اخیراً که خیلی شاهدیم تصمیماتی گرفته می‌شود که اصلاً بدون توجه به این که در زندگی مردم چه آثاری دارد، چرا؟ چون اصلاً رابطه قطع شده، خودشان را اصل می‌دانند، خودشان را علّامه دهر می‌دانند و اصلاً حرف جدیدی را گوش نمی‌دهند، آنجاهایی هم که می‌خواهند بگویند ما حرف جدیدی گوش دادیم همان دریافت‌های بسته موردی خودشان را می‌آیند دوباره یک لباس جدیدی تنش می‌کنند و عرضه می‌کنند. 

وقتی کیش شخصیت در مدیران ثابت درست می‌شود، اینها خودشان را سقف می‌دانند و هر کس در سازمان‌شان بخواهد حرف بالاتری بزند یا منزوی‌اش می‌کنند یا با هاش برخورد می‌کنند یا به قول معروف سر و تهش را می‌زنند. کسانی که ایده‌های جدید داشته باشند یا نخبگان جوان وقتی بخواهند بیایند یک سطحی برای اینها قرار می‌دهند و اجازه نمی‌دهند اینها به سطوح بالاتر مدیریت راه پیدا کنند. 

من یادم هست یک موقعی تحلیل کرده بودم که ما در ایران در حمل ونقل شهری باید از قطار هوایی استفاده کنیم که این هزینه‌اش خیلی کمتر است و فضای کمتری می‌گیرد و زودتر به نتیجه می‌رسد. وقتی با بعضی‌ها که دست اندر کار قطارهای زیر‌زمینی بودند، وقتی در برابر استدلال‌های علمی کم آوردند، گفتند آقا اگر این بیاید دیگر کسی اجازه نمی‌دهد ما آن زیر قطار بسازیم و آن زیر سؤال می‌رود، گفتم خوب برود زیر سؤال، چه اشکالی دارد؟ چون با جریان سیاسی مرتبط بودند و حلقه قدرتمند اشراف سیاسی که در همین ثبات مدیران شکل می‌گیرد، عضو آنجا بودند یا در آن حلقه بودند، نگذاشتند ما کار را انجام بدهیم. وقتی شما راه را بر رشد نخبگان می‌بندید طبیعی است که یک عدّه از نخبگان مهاجرت می‌کنند، یکی از علّت‌های اصلی مهاجرت نخبگان به خصوص در عرصه مدیریتی و سیاسی و اقتصادی را باید در همین بسته شدن حلقه مدیران جستجو بکنیم.

بگذارید کمی بازتر برایتان صحبت کنم من عدّه زیادی را در مدیران کشور می‌شناسم که صفر و‌ صدی هستند، سه جمله چهل سال پیش شنیده است و با آن سه جمله دارد مدیریت می‌کند، مثال برای شما می‌زنم، که مثلاً اگر نقدینگی برود بالا تورّم را نمی‌شود کنترل کرد یا اگر تورّم را می‌خواهید کنترل کنید، رشد اقتصادی نخواهید داشت، با همین اینها دارد کار می‌کند، سی سال، چهل سال است. در حالی که همه اینها با هم قابل حل است و اصلاً نظریات جدید و چند وجهی آمده است، مدیریت شبکه آمده و اصلاً اینها را حل کرده و رفته است. اما همچنان این توی ذهنش است با همان بعد از چهل سال دارد تصمیم می‌گیرد.

لینک کوتاه : https://drahmadinejad.com/fa/526
  • منبع : وب سایت رسمی دکتر احمدی نژاد


    نظر شما

    About text formats

قوانین ارسال دیدگاه